• Shiva Boloorian - شیوا

Sweet November

تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010


ساعت: 20:57


لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور


برداشت یک


صدا، دوربین، حرکت:


                          من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس...


                          و نگران بودم که نکند از گرمای قلبم تمام آهن های برج ایفل ذوب شود


                          و نشد، و برج بود و باران بودو او...دستم را که گرفت نمیدانم چه شد که دلم خواست


                          دیگر نترسم


                          برای تمام عمر دیگراز هیچ چیز نترسم و ذوب شوم در آن لحظه ی عزیز تکرارنشدنی...


                          تکرار نشدنی تا.... همیشه.....


 _ این سکانس کات ندارد.



پ.ن: و حالا که از سفر برگشته ام، فکر میکنم که هیچ چیز در دنیا آنقدر ارزش ندارد که شب نوزدهم نوامبر2010 آن بالا، بالای برج ایفل....و آن اتفاق.

Recent Posts

See All

...بى مرز, با تو

براي من - يك مسافر - اين شهر دور نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است به اينجا به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم گرم و تب دار مى تپد: قلبم...

...خوابهای پریشان یک تمام شده

از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور. اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید. دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند... توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها م

بارانی از فرشته های کوچک سفید

من امروز حالم خوب است... من امروز یک کار بزرگ انجام داده ام من امروز آرزوهایم را روی کاغذهای کوچک سفید نوشتم و در بلندترین نقطه ی تهران رهایشان کردم تا بر آورده شوند... به کاغذهای سفید نگاه میکردم...

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved