• Shiva Boloorian - شیوا

...عید

کوچکم،


و عید آن اتفاق گنده ی گنده ی شگفت انگیز...


اینرا از میان خانه تکانی های پر از وسواس مادر، از میان خریدهای بی پایان در عصر آخرین روزهای اسفند، از بوی لباسهای نو، رنگهای شاد، از خانه ی درخشانمان که از همه جایش بوی تمیزی و وایتکس می آمد می فهمیدم.


از بوی اسکناسهای تازه ی عیدی


از صدای نرم بابا که سر هفت سین قرآن میخواند


از پیاده روی شلوغ ، از مشت کوچکم که تا پای جان سفت و محکم گوشه ی لباس مادر را چنگ زده بودم که مبادا گم شوم.

همه ی اینها بود و همه ی اینها نبود.


برای من مهمترین نشانه اش دیدن رقص سرخ ماهی های قرمز در تنگ ماهی فروش ها بود و


آن اولین باری بود که گوشه ی لباس مادر از چنگ کوچکم رها شد تا آن ماهی سفید را ببینم که با بالهای بلند و سفیدش آنچنان دل کوچک و کودکم را از عشق بهم بفشارد که دیگر نه خواب داشته باشم نه خوراک...تا خیال کنم همان پری دریایی قصه ها را دیده ام.

برایم نخریدند: چون هفت سین ماهی قرمز میخواست نه ماهی عجیب چاق سفید زشت.


خب نخرند.


من خودم زورم می رسد.


آنقدر عیدی میگیرم که قد آدم گنده ها پول داشته باشم. آدم گنده های بد. به پری دریایی من میگویند زشت.


وقتی خریدمش


وقتی مال من شد


وقتی هر روز با پری دریایی قشنگم رفتم مدرسه میفهمند که خیلی هم زور دارم. اندازه ی آنها.



وقتی در پایان تعطیلات عید با مشتی پر از پولهای تازه ی عیدی ، به مغازه ی ماهی فروش رسیدم دیدم هیچ اثری از ماهی و سبزه و بساط هفت سین نیست...


همه چیز تمام شده بود . به همین راحتی.



نمیتوانم از رنج کودکانه ایی که بردم چیزی بگویم که قلب کوچکم چقدر شکسته بود....


درست یادم نیست... اما انگار مدتی با همه قهر بودم با همه... حتی خودم


 وبعدتر، آن اتفاق و رنج اش فراموش شد... مثل بقیه ی رنجهایی که میبریم



حالا بزرگم... بزرگتر از کودکیها.


حالا فکر میکنم که خیلی چیزها هست که زور من به آنها نمیرسد


و خیلی چیزها هست که بهتر است اصلا فراموش شود


و خیلی چیزها هست که رفتنی اند، چون خاصیت اشان این است. با دلیل یا بی دلیل میروندو من میمانم...


و خیلی چیزها هست که هیچ وقت جور نمیشود



زندگی است دیگر


گاهی میشود، گاهی هم نمیشود


یعنی بیشتر وقتها نمیشود


خب اینکه قهر کردن ندارد.

Recent Posts

See All

Sweet November

تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010 ساعت: 20:57 لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور برداشت یک صدا، دوربین، حرکت: من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس... و نگران

...بى مرز, با تو

براي من - يك مسافر - اين شهر دور نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است به اينجا به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم گرم و تب دار مى تپد: قلبم...

...خوابهای پریشان یک تمام شده

از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور. اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید. دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند... توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها م

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved