• Shiva Boloorian - شیوا

فنجانی خالی از تب

حالا دوری از گرمای چهل درجه ی تمام تابستانهای داغ و کلافه ی تهران.

حالا تابستان یعنی روزهای خنک و طولانی وین.

یعنی قدم زدنهای شبانه در کوچه های شهری دور... دور از تهران.

یعنی نوشیدن یک قهوه ی عصرانه بی حضور دلتنگی ها.

یعنی او... یعنی چشمهای مهربان او...

چشمهایم را بسته ام و همانطور که روی علفهای کنار دریاچه دراز کشیده ام شمرده شمرده نفس میکشم

من در آغوش مهربان خدا هستم

پر از آرامش...

Recent Posts

See All

چقدر دوست داشتم درست در اولین شب، بعد از آن اتفاق تلخ، کسی از من می پرسید.... کسی برای تصویر زمین خوردنم، برای زخمهای عمیقم، از من می پرسید:  حالا چه کسی پناهت میدهد؟  چه کسی چکمه های خونینت رادرمی آ

در بزرگترین و تخصصی ترین  استودیوی فیلمبرداری کروماکی ایران (blue screen , Green screen) مشغول فیلمبرداری هستیم. من این استودیو را دوست دارم....شکلش را، ظاهرش، امکاناتش، رنگ سبز لبریز از خلاقیتش، پروژ

اوندین: فقط یک چیز میخواهم بدانم، آیا موجودات دنیا همدیگر را ترک میکنند؟ شوالیه: چه میخواهی بگویی؟ اوندین:مثلا یک شاه و ملکه که عاشق همدیگرند از هم جدا میشوند؟ شوالیه: مقصودت را نمیفهمم. اوندین: توی د