• Shiva Boloorian - شیوا

... دل ت ن گ ی ها

کتاب را ورق میزنم. یادگاری است از سالهای پیش و دوستی قدیمی. کنار صفحه ی اول،برای من شعری نوشته:


"...گلوی نازک پرنده در دشت مواج گندمزار..."


دلم میلرزد.


حرف زدن از پرنده ایست که چنان از شوق خواندن لبریز است که گلوی نازک او تاب فوران صدا را ندارد...


گمانم گریه میکنم.


خودم را یه یاد می آورم.


گلوی من، جان نازک من، فوران اینهمه دلتنگی را تاب می آورد؟

Recent Posts

See All

Sweet November

تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010 ساعت: 20:57 لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور برداشت یک صدا، دوربین، حرکت: من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس... و نگران

...بى مرز, با تو

براي من - يك مسافر - اين شهر دور نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است به اينجا به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم گرم و تب دار مى تپد: قلبم...

...خوابهای پریشان یک تمام شده

از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور. اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید. دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند... توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها م

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved