• Shiva Boloorian - شیوا

...حجم و شکل معینی به نام او

اینرا فهمیده ام که تازگیها، هربار ، وقتی بغلم میکند، می لرزد...


چشمهایش را می بنددو از اعماق وجودش می لرزد.... انگار که بخواهد از من، از ترکیب مشترک من و او   و آغوشش در برابر گذشت زمان محافظت کند....


اینجور وقتها، ناخودآگاه ، چشمهایم را می بندم و مثل آدمهای نابینا ، با حوصله و دقت صورتش را لمس میکنم تا قبل از رفتن اش، حضور فیزیکی اش را به خاطر بسپارم...


میخواهم برای زمانی که همه چیز تبدیل به دلتنگیها و خاطرات پراکنده می شود چیزی داشته باشم که به آن دل خوش کنم.


برای روزهای دلتنگی است


برای روزهایی که نیست


روزهایی که دستهایم، اشیای خانه و دیوارها را نا امیدانه لمس میکنند تا چیزی پیدا کنند که کمترین شباهتی با او داشته باشند

برای روزهایی که تسکین دلتنگی هیچ چیز نمیتواند باشد مگر حجم و شکل و صدای معینی به نام او...


دستهایم


دستهایم عاقلانه برای روزهای سخت دلتنگی تلاش میکنند...


من در آغوش لرزان او خودم را دفن کرده ام

Recent Posts

See All

Sweet November

تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010 ساعت: 20:57 لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور برداشت یک صدا، دوربین، حرکت: من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس... و نگران

...بى مرز, با تو

براي من - يك مسافر - اين شهر دور نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است به اينجا به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم گرم و تب دار مى تپد: قلبم...

...خوابهای پریشان یک تمام شده

از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور. اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید. دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند... توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها م

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved