• Shiva Boloorian - شیوا

بیست و سوم اسفند 1389

من امروز مثل یک خوابم... خواب سپید... 


چقدر شبیه خیال ها شده ام....شبیه آرزویی که کسی یواشکی در گوشه ی تنهای دلش به آن فکر میکند...


من امروز شبیه یک رویا هستم


من همان راه پر مشکلی هستم،که کسی انگار سر نماز برایش معجزه خواسته... معجزه ایی برای امروزشاید...


من امروز دعای کوچک بابا هستم که گاهی غمگین میگفت: "خدایا ختم به خیر کن..."


و مدتها بود که در اطراف من چیزی ختم به خیر نمیشد...


پلک میزنم و از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه میکنم... لبخند عابران را میبینم....دست تکان دادن هایشان، واکنش های ناخودآگاه شادی بخششان... و میدانم که امروز هیچ کس با من غریبه نیست...


دستم را از شیشه ی ماشین بیرون می آورم ، باد که به روبان ها میخورد، چیزی گرم در دلم میجوشد....


به دوربین نگاه میکنم و لبخند میزنم... من امروز یک عکس یادگاری ام برای سالهای دور.....

Recent Posts

See All

...ت...مثل تو

چقدر دوست داشتم درست در اولین شب، بعد از آن اتفاق تلخ، کسی از من می پرسید.... کسی برای تصویر زمین خوردنم، برای زخمهای عمیقم، از من می پرسید:  حالا چه کسی پناهت میدهد؟  چه کسی چکمه های خونینت رادرمی آ

استودیوی آواز استاد

در بزرگترین و تخصصی ترین  استودیوی فیلمبرداری کروماکی ایران (blue screen , Green screen) مشغول فیلمبرداری هستیم. من این استودیو را دوست دارم....شکلش را، ظاهرش، امکاناتش، رنگ سبز لبریز از خلاقیتش، پروژ

دیالوگ

اوندین: فقط یک چیز میخواهم بدانم، آیا موجودات دنیا همدیگر را ترک میکنند؟ شوالیه: چه میخواهی بگویی؟ اوندین:مثلا یک شاه و ملکه که عاشق همدیگرند از هم جدا میشوند؟ شوالیه: مقصودت را نمیفهمم. اوندین: توی د

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved