• Shiva Boloorian - شیوا

بارانی از فرشته های کوچک سفید

من امروز حالم خوب است...


من امروز یک کار بزرگ انجام داده ام


من امروز آرزوهایم را روی کاغذهای کوچک سفید نوشتم و در بلندترین نقطه ی تهران رهایشان کردم تا بر آورده شوند...


به کاغذهای سفید نگاه میکردم... به باران ملایم آرزوهایم...


و فکر میکردم به خدایی که به قول بابا : " به مو می رساند اما پاره نمیکند"


و لبخند زدم


به آسمان، به بابا، به خدا... و فکر کردم که امروز چقدر حالم خوب است....


پ.ن: کسی را دیده ام... همین دیشب... و دیدنش مثل یک اتفاق بود ...و حالا حالم مثل کسی است که دست دراز کرده  تا باریکه ی لطیف نور را لمس کند...

Recent Posts

See All

Sweet November

تاریخ : نوزدهم نوامبر 2010 ساعت: 20:57 لوکشین: خارجی،شب، برج ایفل، بالاترین قسمت،میان باران و مه و نور برداشت یک صدا، دوربین، حرکت: من ایستاده بودم، خیس از باران،یخ کرده، خیره به شهر پاریس... و نگران

...بى مرز, با تو

براي من - يك مسافر - اين شهر دور نزديكترين نقطه ى جغرافيايى جهان است به اينجا به نقطه ايي سرخ و سوزان كه در سمت چپ بدنم گرم و تب دار مى تپد: قلبم...

...خوابهای پریشان یک تمام شده

از من خبر میگیرد...  مدام...  دورادور. اما هیچ وقت از آن حد مجاز نزدیکتر نمی آید. دقیقا مثل مُرده ها که به خواب زنده ها می آیند... توی خواب، مُرده ها همیشه در حال رفتن از جائی به جائی اند...مُرده ها م

© 2019 - Shiva Boloorian - All rights reserved